تاریکی شب
توي تاريكي شب دارم مردم مي بينم
يه عده خسته ازسركاراومدند يه عده ازجنگ ودعوااومدند
یه عده باصلح دوستي اومدند
يه عده باقرض ونيستي اومدند
يه عده صداها خسته يه عده به غم نشسته
چي مي شديه صبح تكراري نباشه
توي خونه،توي كوچه ،غم وزاري نباشه
ديگه بسه غم وزاري ديگه بسه چشم به راهي
كي ميشه تاريكي هاتموم بشه
كي ميشه دوستي هامون شروع بشه
داره كم كم صبح ميشه شيفت من تموم ميشه
چه كنم بااين خيالات چه كنم بااين سئوالات
پرسشهاي بي جواب آدماي بي حساب
حيف گريزانم من تابع واين وآن من
خسته ازتكرارفرداها راهي زندانم من
